|
یادت می آید اولش را؟! نه! می دانم که از خاطر برده ای همه جیز را...! هرچیزی که معنای حقیقی وجود بی دغدغه ی من بود... نه می دانم که تو یادت نمی آید چه شد، این را خوب می دانم شاید بیش تر از دلیل زنده بودنم... هیچ گاه برایت اینقدر تلخ ننوشته بودم پویایی جان و کلامم، اما به من سرو شکسته قامت- که ز بعد تو هیچ کس مرا سروین نخواند...!- حق بده که اگر می جوشم به هیجان و فوران می کنم و می گدازم... حق بده ... گناه من چه بود که اینگونه گسستی؟! جز دلی پر تلاطم و خیالی پاک و کودکانه؟! نه دیگر این بار گریزی نیست، تو باید این بار بازپس دهی هرآنچه که می پرسم! باری دگر می پرسم، پویندگی ام! تو باید همین جا، در همین دنیا که همه جیز را شروع کردی جوابم را دهی، خود بهتر ز من می دانی که در دادگاه عدل الهی سخت عتاب می گیرند، می دانی که حق الناس را نخواهند بخشید ابداً، پس بیا راضیم کن با جواب این سوال. چگونه می توانی بی دغدغه ی اینکه روزی دلی را شکستی در این زمین راه بروی؟! این هم سوالی دگر است که می خواهم بدانم....!!!! نه این بار دیگر راهی برای فرار از سوال هایم نیست... می دانم که نمی دانی وقتی که گسستی قصد چه کردم... باورت نمی شود همسفر نیمه را... انتحار... هاه! کودکانه بود و احمقانه، نه؟!... ولی اگر می بینی که هنوز زنده ام ایمانم مرا نگه داشت، آن چیزی که تو به ظاهر داشتی و من به درون ... گرچه ظاهرت فریاد می زد ایمان و من ظاهرم فریاد می زند بی قیدی و لا ایمان...! فی الحال ، تو شاد و بی دغدغه ای جان آزار، چه سبکبال و غریب گفتی این پایان یک آغاز بود... + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط هیچکس |
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیم باغبان از پی تند دوید سیب را دست تو غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت... خدا! دلم واسه تلخ نامه تنگ شده بود!!! + نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 توسط هیچکس |
سلام! نمی دونم این بار دارم به کی سلام می کنم. شاید به رسم این عادت که همیشه همه ی نوشته ها رو با این کلمه ی زیبا و پر از حرف شروع می کنم. نمی دونم این دفعه دارم برای کی می نویسم ؟ خیلی جالبه اصلاً مخاطب نخوای ولی بنویسی. شاید به خاطر دیوونگیه این چند روزه است . این روزها که با همه بجز خدا قهرم. این روزها که به ظاهر با هیچ کس مشکل ندارم ولی در باطن با همه قهرم. آشتی هم بی آشتی نزدیک نشید لطفاً تا زمانی که اینقدر بی معرفتید بهتره قهر بمونیم. خدا می دونه ؛ مگه نه خدا؟ از خیلی ها دلم گرفته... نمی دونم بعضیا از روی عمد این جوری باهام تا می کنن یا نه خودشون هم نمی دنم چه خنجرین به دلم... خیلی خسته ام... یه مثل معروف هست که می گه خیلی دلم تنگ شده... واسه خیلی ها دلم تنگ شده ... واسه خیلی ها که نمی دونم دلشون برام تنگ شده یا نه ؟ چقدر بده آدم الکی بخنده ولی توی دلش هی ... ولش کن... همیشه عاشق تنهایی ام ولی این تنهایی نیست دیگه اسمش انزواست... ای کاش بعضی ها می دونستن دل شکستن چه تاوانی داره تازه اگر به عمده که خدا خودش ببخشه اونا رو ... بسه لطفاً اینقدر ادای دوست و آدم ها خوب و خوب واسم درنیارید ... تقریباًً می تونم حدس بزنم در موردم چی فکر می کنید .... ای کاش بعضی ها فقط بعضی ها سر سوزن منو می شناختن... ای کاش می دونستن که... اصلاً برام مهم نیست ... (به خودتم دروغ می گی؟!) واقعاً که خیلی بدید ... از همه تون خسته ام ... از همه تون که همش دم می زدید تا آخرش هستید... از همه تون دلگیرم... ولی هیچ وقت توی این مدت یه کلمه هم نگفتم ازتون بدم میاد... ای کاش اینقدر دوستتون نداشتم... ای کاش خدا به من هیچی احساس نمی داد... می دونم همش فقط یه امتحانه از طرف خدا... منی که فراموشت کردم... منی که همش به درگاهت التماس کردم شب و روز... منی که دیگه زیارت عاشوراهام مثه قدیم نبود... منی که قرآن رو فقط به خاطر اجابت دعا می خوندم(قرآن خیلی والاتر از این حرفاست خدا می دونم)...منی که دیگه فراموش کردم هی علقمه و توسل و ناد علی می خوندم تا بهم چیزیو که می خواستم دادی... ولی تا گرفتمش یادم رفت همه چیزو... خـــــــــــــــــــــدا بی وفایی و بد عهدی بده... خیلی هم بده... منو ببخش خدا ... الهی ترسانم از بدی خود... خدا جونم ... اینجا فقط من و توییم ... حتی یه نفرم اینجا نیست... می خواهم تا آخرش هم... ادامه نمی دم می خوام سکوت کنم شاید صداتو بشنوم شاید بفهمم از رگ گردن نزدیک تر بودن یعنی چی... + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 توسط هیچکس
|
| |||||